یک سهتار نو و بیروپوش در دست داشت و یخهباز و بیهوا راه میآمد. از پلههای مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خردهریزفروشها ـ و از لای مردمی که در میان بساط گستردهی آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمیدانستند میگشتند ـ داشت به زحمت رد میشد.
...
از میان مردمی رد میشد که خودشان هم نمیدانستند به دنبال چه میگردند.
او تا دیروز میدانست به دنبال چه میگشت. به دنبال سهتاری میگشت که با خیال راحت، و بدون ترس از پاره شدن سیمها و عکسالعمل صاحب ساز، و بدون در نظر گرفتن شادیهای دیگران، و بدون فکر کردن به ملاحظات مجلسهای دیگران، به دور از دیگران، تنها برای وجود خودش بنوازد و بلکه بتواند در نوای آن گریه کند؛ هرچند که درست نمیدانست برای چه باید گریه کند. تا دیروز دلش میخواست که «بتواند با تاری که مال خودش باشد، آنطوری که دلش میخواهد تار بزند.»
این مردم هنوز هم به دنبال چیزی که نمیدانند چیست میگردند و او دیگر نمیگردد.
اکنون «نمیدانست دیگر چه آرزویی دارد. لابد میشد آرزوهای بیشتری هم داشت». اکنون میتوانست خود را آنگونه که میخواهد گرم کند و وجود خود را سرشار از حرارتی کند که در «کنج میخانهها» و «خانهی دیگران و عیش و سرور دیگران» میجست و نمییافت و میترسید «بیوجود آن نتواند خود را به خانه هم برساند».
اکنون امّا درست نمیدانست برای چه میخواهد خود را به مسجد برساند و با گرمای بالقوهای که در دستانش داشت، در اندیشهی اطرافش هم نبود و نمیدید که چه میکند.
«لامذهب! با این آلت کفر، توی مسجد؟! توی خانهی خدا؟»
هنوز در برزخی میان اندیشه و واقعیت بود و میدید که «به زودی وقایعی رخ خواهد داد». بسیار سریع: دستی دستش را گرفت و فریاد زد... نتوانست خود را رها کند... سیلی محکمی زیر گوش پسرک عطرفروش... سهتاری که سهتکه شد و سیمهایی که به خود پیچید از همه مهمتر بود... و پسرک عطرفروشی که با وجدان آسوده پشت بساطش برمیگشت، از همه بیاهمیتتر...
او را به درون سرمایی هل داده بودند که تازه امروز توانسته بود از آن بگریزد و با فکر این گریز، از پشت میز کلاس و مدرسه، تا همین دیروز، بله، فقط با فکر این گریز، خود را گرم میکرد. و اکنون نماد این گرما، سهتار به سه تکه تبدیل شده و افکار جوان سهتار زن هم!
...
و امّا جلال، این منتقد سختگیر سنت، و این معمار ارزشهای نوین، بر شالودهی محکم سنت، با یک نماد مخاطبش را ـ ما را ـ به اندیشه فرا میخواند:
سهتار:
سازی اصیل و دیرینه، دارای ریشهای بسیار عمیق در سنتها، همدم غمها و شادیها؛ و از سوی دیگر: آلت و اسباب طرب و غنا، نماد لاقیدی در مذهب، و از همه مهمتر: حرام!
این همه تضاد، در یک وسیله.
و دو اندیشهی متفاوت حاکم بر زمان:
جوانی که در سهتار گمشدههای خویش را میجوید و از نواختن برای شادی دیگران خسته شده و در پی گرمای ضمیر خویش است، در مقابل جوانی دیگر، شاید همسن و سال خودش، محافظ ارزشهای دینی، کسی که سهتار را ابزاری در دست یک «لامذهب» میبیند و از بیحیایی و بیشرمی او میخروشد و طغیان میکند.
هر دو بر در مسجد... هر دو بر در خانهی دین. و دین، فربهترین جزء این سنت...
...
حال با دانستن اینها چه نتیجهای باید گرفت؟
X