 |
فلسفه و علم از دیدگاه یاسپرس
|
23 آذر 1388
1699 بازدید
|
| |
علیرضا عباسی. مرجع: «امکان فلسفهورزی در عصر علم»، برهان و عرفان، ش2
|
|
|
|
یاسپرس ، متفکری متفاوت است . او اگر چه دورانی طولانی را در جدال با هایدگر گذراند و همه جا او را متهم به همکاری با عوامل دانشگاهی حزب نازی کرد ، با این حال ، جدا از این زدوخوردها ، جایگاهی خاص در فلسفه ورزی دارد. او همواره بر این نکته تاکید داشته است که معنا و اهمیت علم در دنیای غرب، به ویژه در دهه های آغازین قرن بیستم، گاهی چنان مورد بد فهمی قرار گرفته است که یا به مثابه تنها راه شناخت معتبر، مطلق گردیده و از آن ستایش شده و یا مورد بی مهری و نفرین قرار گرفته است |
|
در این مقاله، معنا، جایگاه و قلمرو علم در حوزه های روان پزشکی، جهان شناسی و انسان شناسی از دیدگاه یاسپرس مورد بررسی قرار گرفته و عدم کفابت آن در ارائه الگویی کامل و جامع از شناخت در این حوزه ها نشان داده می شود. این نقص که از ذات علم برمی خیزد از آن روست که علم بنابر تعریف و روش تجربی خود به فیزیولوژی می انجامد، زیرا انگشت تاکید خود را صرفاً بر نشانه های ابژکتیو بیماری می گذارد، در حالی که منشا بیماری های روانی، بیش از هر چیز، به شخصیت و امور سوبژکتیو بیمار باز می گردد. انسان شناسی علمی نیز، معنای راستین انسان را در نمودهای بی شمارش ،گم می کند. در خلال نقد فلسفی علم و تعیین معنای درست آن است که معنا، اهمیت و امکان فلسفه ورزی و تعامل آن با علم در عصری که به عصر علم شهرت یافته است روشن می گردد.
1- درآمد
با همه دلبستگی ژرفی که «کارل یاسپرس»به فلسفه داشت، خود را هیچگاه از علم و دستاوردهای آن جدا نمی دانست، بلکه با پافشاری بر لزوم و بایستگی هر دو، و سعی در تعیین جایگاه راستین آن دو در نظام شناخت بشری، تلاش کرد و رابطه و تعاملی بخردانه بین علم و فلسفه برقرار نماید.
در این مقاله برآنیم که معنا و رابطه بین علم و فلسفه را از دیدگاه یاسپرس بررسی نمائیم. سرآغاز این بررسی، تحلیل چیستی علم از نگاه اوست، فیلسوفی که خود در یکی از شاخه های علمی (یعنی روان پزشکی)طلایه دار حرکتی نوین بوده و به درستی با روشها و شرایط تحقق احکام علمی آشنایی داشت. در این راستا به سنجش خاستگاه، روش، محتوا و داعیه های مغرورانه وخودسرانه ای نیز که ممکن است از علم برخیزد می پردازیم. در گام واپسین و از دل چنین سنجشی، معنا و روح حاکم بر فلسفه مشخص شده و مطرح خواهیم کرد که در عصری که علم چنین بالندگی دارد و مسیر پیشرفت را به سرعت می پیماید، فلسفه ورزی به چه معناست و چگونه تحقق می یابد و چه لزومی دارد.
2- علم چیست؟
یاسپرس در بیان اهمیت تاریخی علم، نقش والای آن را پس از رنسانس، در شکل دهی به جامعه انسانی برجسته نموده است. او پیشرفت های علمی را پس از رنسانس، به ویژه از قرن هجدهم به بعد چون خون تازه ای می داند که گویی به تاریخ تزریق شده است، خونی چنان تازه و پر انرژی که اکنون خود، روند و سیر تاریخ را تعیین می کند. کلی ترین توصیف تاریخی ما این است که در عصری زندگانی می کنیم که سپهر علم و دانش ابژکتیو اگر نگوییم بر سایر جنبه های فرهنگی سایه افکنده است دست کم می توان گفت که داعیه های جدی دارد. این سپهر چنین نفوذی یافته است که سایر جنبه های فرهنگ بشری را به چالشی جدید فراخوانده و حتی گاهی به سکوت و تسلیم وا می دارد. چنین وضعیتی از آن روست که از سویی در امتداد پیشرفت های علمی،تکنولوژی طلوع کرده و بالنده گردیده و خود پیشرفتهای علمی را سرعت بیشتری بخشیده است و از سویی دیگر بدان سبب است که علم فروگذار هیچ موضوعی نیست و تلاش می کند که همه زوایای جهان را مورد کنکاش قرار دهد و همه چیز را فرا بگیرد.
«برای علم جدید هیچ چیز بی طرف و غیر قابل توجه نیست. هر چیز ارزش شناختن دارد. از این رو به یکایک اشیاء و حتی به کوچکترین چیزها هم می پردازد و از کنار هیچ واقعیتی نمی گذرد».
تجربه گرایی علمی در اوج بالندگی و غرور خود در اوایل قرن بیستم میلادی حتی بر آن بود که عقاید و اعتقادات فلسفی، متافیزیکی و دینی را نیز تجربه بنیان نهد. همین داعیه بود که به پوزیتیویستی انجامید. جنبش پوزیتیویستی که فرزند جنبه افراطی تجربه گرایی و فرزند علمی مغرور و سرکش بود تلاش می کرد هم به جای دین سخن بگوید، هم به جای فلسفه و نتیجه منطقی آن، هم حذف سپهر دین بود هم حذف قلمرو فلسفه.
پوزیتیویسم جنبشی بود افراطی که در درون خود حذف سایر سپهرهای فرهنگی را خواستار بود، زیرا هر چند این جنبش با تاکید بر روش (Method) آغاز شد و البته تا این حد و به خاطر این تاکید نمی توان بر آن خرده ای گرفت اما انحراف از آنجا آغاز شد که از حد حواس و تجربه فراتر رفت و به این ادعا انجامید که هر داده ای که نتواند از طریق حواس، مورد تایید تجربی قرار گیرد، سرنوشت مختومش، حذف از قلمرو دانش و معرفت بشری است.
یاسپرس از جمله اندیشمندانی است که به خوبی، متوجه این انحراف شد و برای رویارویی و مقابله با این تعریف علمی تمامیت طلب، مغرورانه و اقتداگرا، دست کم در سه محور مشخص اما در هم تنیده واکنش نشان داد:
- محور نخست: در حوزه نقد روانپزشکی
- محور دوم: در حوزه نقد علم و علم شناسی
- محور سوم: در حوزه نقد انسان شناسی علمی
3- دیدگاه یاسپرس نقد روانپزشکی
یاسپرس پیش از آنکه یک فیلسوف باشد یک روانپزشک بودو حتی همین نگاه روانشناسانه وی به بیماری ها وبیماران روانی بود که بعدها فلسفه او را رقم زد. با این حال او با روشهای ابژکتیو وعینی درمان، به مثابه نهایی ترین، درست ترین و بهترین روشها سر سازگاری نداشت . زیرا به نظر او روشهای تجربی مرسوم از یک سو نمی توانند نسبت به همه داده ها درست عمل نمایند و از سوی دیگر از آنجا که تجارب سوبژکتیو و درونی بیمار را ملاحظه نمی کنند، مافی الضمیر بیمار را بیشتر پنهان می کند تا آشکار.
به نظر یاسپرس این خطای محض است که در روانپزشکی صرفاً بر حالت ها و شرایط ابژکتیو بروز بیماری بیماران روانی تاکید رود. او در زمانه ای که روشهای ابژکتیو درمان، به مثاله روشهای مطلق و قطعی انگاشته می شد، تاکید فراوانی بر روشهای درمان سوبژکتیو و روشهای سوبژکتیو درمان نمود. گرایشهای بعدی یاسپرس به فلسفه نیز در پی همین تشخیص بود.
یاسپرس بر این باور بود که برای درمان بیماریهای روانی، باید به عوامل سوبژکتیو و شخصیت بیمار توجه شود. درست است که روشهای علمی و ابژکتیو مطالعه بیماری های روانی قطعیت به بار می آورند اما در نهایت نمی توانند در درمان این بیماریها موثر افتند. زیرا بیماری های روانی ریشه ای فیزیولوژیک و ارگانیک ندارند. منشاء بیماری های روانی را بایستی در نشانه های سوبژکتیو و درونی شخصیت فرد بیمار جستجو کرد. اما همه مطلب در این است که این نشانه ها غیر قطعی است زیرا راه های دسترسی به آنها غیر قطعی است. به نظر یاسپرس روانپزشکی به مثابه یک علم تجربی، چیزی است که در نهایت به گونه ای ویژه از فیزیولوژی می انجامد. در چنین وضعیتی روانپزشکی اساساً معنای راستین خود را از دست می دهد زیرا علمی خواهد بود که موضوعش روان و درون آدمی است اما به هیچ روی قادر نیست که به آن بپردازد. یعنی روانپزشکی علمی که موضوعش درمان بیماری های روانی به گونه ای ابژکتیو است عملاً در مسیری خلاف موضوع خود حرکت می کند و آنتی تز خود را در خود می پرورداند. بیماری روانی هر چند که ممکن است نشانه های بیرونی و فیزیولوژیک داشته باشد اما در نهایت خارج از تحقیق ابژکتیو روانپزشک قرار می گیرد. پژوهش علمی، تنها جهان ابژکتیو را می فهمد، نه چیزی بیش و فراسوی آن را. ریشه بیماری های روانی، شخصیت و درمان فرد است و به هیچ روی به گونه ای ابژکتیو شناخته نمی شود.
یاسپرس در دوره ای می زیست و می اندیشید که روانپزشکی دائماً تلاش می کرد که خود را هر چه بیشتر به روشهای ابژکتیو و علمی نزدیک تر نماید. نتیجه تلاش یاسپرس در نقد روانپزشکی پذیرش روانپزشکی به عنوان یک علم اما رفتن به آن سوی محدودیت های آن بود. ثمره چنین نقدی ایجاد فضایی باز برای فلسفه پردازی است زیرا همه حرف فلسفه یاسپرس و نقطه محوری آن این است که انسان، صرفاً بودن-در- جهان نیست بلکه فراتر از آن، آزادی است و وظیفه فلسفه نیز مطالبه این آزادی و تمرکز به انسان، به مثابه نقطه محوری همه واقعیت ها و آزادی هاست.
4- دیدگاه یاسپرس در علم شناسی و نقد علم
یاسپرس سه نشانه ذاتی برای علم باز می شمارد که چیستی علم وابسته به تحقق این سه نشانه و ویژگی است:
نخست اینکه شناخت علمی، شناختی است مبتنی بر روش (Method). یعنی علم به شناخت واقعیت هایی می پردازد که به واسطه اصول روش شناختی بدست آمده اند.
دوم اینکه علم، یقینی الزام آور را در خود می پروراند. چنین یقینی نتیجه روشهای بکار رفته در علم است زیرا این روشها نبایستی دارای کاستی و نقصی بوده یا نتیجه تصمیم های ناروا باشند.
سوم اینکه علم در همه جا و برای همه از اعتباری جهانشمول برخوردار است زیرا ارتباط پذیر و قابل بیان کردن است و برای همه قابل اثبات می باشد.
هرچند ویژگی های فوق از امتیازات علمی به شمار می آید و عالمان به چنین ویژگی هایی مباهات می کنند، اما به نظر یاسپرس، با ژرف نگری بیشتر از ذات و چیستی علم چیزهایی بر می خیزد که گویی منافی آن است.
از یک سو از ذات علم چنین بر می آید که همه نظریه های علمی بایستی با تجربه و آزمون مورد سنجش قرار گیرند و محک تجربه، اولین و آخرین معیار سنجش همه نظریه های علمی است. اگر چنین باشد پس همه نظریه های علمی در گذرند و همواره بایستی با تجربه و آزمون های مکرر مورد آزمایش قرار گیرند و بدینسان همواره مورد بازنگری و جایگزینی قرار می گیرند. اساساً روحیه علمی مستلزم آزمون فرضیه های تازه است، فرضیه هایی که گاه از بیخ وبن نظریه های پیشین را بر می اندازد. این چیزی است که تاریخ علم هم آن را تایید می کند. بنابراین علم، در بنیاد ناکامل است و گویی هر نظریه علمی طرح و الگویی است که تبیین از جهان را ارائه می دهد و با ظهور الگو وطرحی تازه، فربه تر و البته گاهی منسوخ می شود.
از سوی دیگر از لحاظ روش هم خلل هایی بر علم وارد می شود. تنوع و چندگانگی روشهای علمی (حتی در یک علم خاص) بیانگر این است که تبیین علمی در عین حال که می تواند اعتباری کلی داشته باشد، می تواند نسبی هم باشد.
یعنی یک تبیین می تواند در درون یک علم ویژه دارای اعتبار کلی باشد اما حقیقت آن تبیین محدود به همان حوزه خاص باشد و اگر از آن حوزه خارج شود از اعتبار بیفتد.
داشتن روش و موضوع ویژه ای برای هر علمی، نوعی محدودیت برای آن علم ایجاد کرده و موجب می گردد که آن علم، جهان را از منظری ویژه بنگرد. نتیجه چنین وضعیتی این است که همه واقعیت، یا جهان چون یک کل فراگیرنده از تیررس علوم بیرون بماند.
«هرعلمی موضوعی و روشی داردو نگاهی به جهان است از دیدگاه معین. هیچ علمی دنیا را نمی بیند، فقط جزئی از واقعیت را می توان دریافت، نه واقعیت را، شاید گوشه ای از همه واقعیت را می بیند نه کل واقعیت را. علوم خاص وجود دارند، نه یک علم که موضوعش واقعیت باشد. بدینسان هر علمی وابسته به موضوعی است و تخصصی است ولی هر یک از علوم متعلق به دنیایی است که حد و مرز ندارد و با این همه پیوسته است... ارتباط علوم از طریق شکل شناسایی است: همه متکی به روشند، در اندیشیدن از مقوله یاری می جویند، شناسیایی خاص هر یک از آنها الزام آور است ولی در عین حال در دایره مفروضات و موضوعاتشان محدودند».
آنچه از سخنان یاسپرس استنباط می شود، نقدی گذرا بر علم نیست بلکه به نظر می رسد که او پایه نقد فلسفی علوم را در اندیشه فلسفی خود می گذارد. درست است که علوم هر کدام در حیطه و قلمرو خود به نقد خویش می پردازند و حتی چه بسا هر کدام از منظری به نقد روشها و درونمایه های سایر علوم مبادرت می کنند، و در سایه سار چنین نقدهای بسیار لازم و ضروری پیشرفت می کنند، اما چنین نقدی نمی تواند معنای شایسته از علم را بیان نهد. این از آن روست که به حکم منطق و خرد، علوم قادر نیستند مبانی خود را نقد کنند و یا اهمیت خود را به مثابه گونه ای از اندیشه و تبیین در میان سایر گونه های اندیشه و یا حتی محدودیت های واقعی خود را به نحوی شایسته دریابند وتبیین نمایند. هر علمی، علم است و دارای مبانی خاص، که این مبانی به جهت پرهیز از دور نمی تواند موضوع همان علم قرار گیرد. به عبارت دیگر هیچ علمی، فرا علم نیست. هیچ علمی نمی تواند از معنای خود خبر دهد و یا ضوابط و اصول ارزیابی و سنجش خود را در دل خود بپروراند.
اوج واکنش یاسپرس نسبت به علم پرستی و غرور علمی، همان چیزی است که او از آن به «خزانه علمی» (Scientific Superstition) تعبیر می کند. ترکیبی که چه بسا در نگاه نخست استهزاء آمیز به نظر آید . خرافه، خرافه است و علم، علم. خرافه اساساً غیر علمی و علم در بنیاد غیر خرافی می نماید. پس خرافه علمی یعنی چه؟
حرف یاسپرس در این زمینه این است که تصویرهای گوناگونی که علم های گوناگون از جهان به دست می دهند، تنها بخشی از حقیقت است، نه همة آن. آنچنان که حکیمان از دیرباز گفته اند جهان دو چهره دارد. یکی واقعیت و پدیده که همان جنبه تجربه پذیر جهان است و دیگری حقیقت و بود که همان جنبه تجربه ناپذیر و ناپیدای جهان است. الگوها و مدل های ارائه شده از سوی علم برای تبیین عالم، به حقیقت و کنه عالم راه نمی برد بلکه به روابط بین نمودها (پدیده/Phenomenon) می پردازد. آنهم نه به گونه ای جامع. به سخن دیگر هرچه پژوهش علمی جامع تر و فربه تر گردد، جهان اعیان و اعیان جهان و نسبت بین آنها خود را در این پژوهش نمایان تر و گویاتر می نمایند، اما این، هرگز به آن معنا نیست که پژوهش علمی، هر چه فربه و جامع، بتواند جامعیت جهان یا جهان به مثابه یک کل را در اختیار ما قرار دهد. هر چه علم پیشرفت می کند، گویی بیشتر باید باور کرد که جهان ابژکتیو که موضوع و متعلق پژوهشهای علمی است، از یک واقعیت واسطه ای و میانی و به زبان صدرالمتالهین از یک واقعیت رابطی، برخوردار است. بدینسان است که در علم، درک حقیقت جهان، آنچنان که کانت هم همین باور را داشت ، ناممکن است.
علم با تبیین روابط و نسبت های علمی بین پدیده ها، بنیان پیشرفت های شگفت انگیزی را نهاده است اما مگر می توان همه داده های ممکن را ادراک کرد؟
یاسپرس بر آن است که علم باید این نقص و محدودیت خود را همواره نصب العین قرار دهد که از ادراک همه داده های ممکن عاجز است لذا در تصور جهان، چونان یک فراگیرنده و ذات جامع قاصر است. فهم همین معنا علاوه بر آنکه باعث می شود که علم قلمرو و محدوده خود را بشناسد، مانع از آن است که علم پا از قلمرو خود فراتر گذاشته و ادعاهای واهی نماید. درست است که علم و شناخت ابژکتیو، دارای اعتبار کلی، اثبات پذیر و ارتباط پذیر است اما بایستی در نظر داشت که متعلق چنین شناختی، همواره روابط و نسبت های بین پدیده های جهان است، نه جهان چون یک کل فراگیرنده. اگر انسان در رهیافت علمی اش به جهان به داوری هایی بپردازد که از دایره بررسی روابط و نسبت ها-یعنی دایره محدوده علم- بیرون باشد، گرفتار «خرافه علمی» می گردد.
از نظر یاسپرس، علم باید مرزهای خود را بشناسد و بپذیرد. قلمرو خاص علم، همانا تبیین بین پدیده هاست. علم به گونه ای موجه و مطلوب می تواند عهده دار این وظیفه مهم باشد .اما هر گونه تخطی از این وظیفه و هر گونه چشم داشتی غیر از این از علم، همانا خرافه علمی است:
«علم در روزگار ما اهمیت و اعتبار فوق العاده ای یافته است. مردمان همه چیز را از آن می خواهند. چشم دارند که همه هستی را به وجه دقیقی بشناسند و همه نیازهای آدمی را برآورد. این انتظار غلط، خرافه علمی است و ناامیدی حاصل از آن به تحقیر علم می انجامد. اعتماد کورکورانه به چیزی که آدمی گمان می کند می شناسدش، خرافه است و چون انتظاری که ناشی از آن اعتماد است برآورده نمی شود، تحقیر دانایی روی می دهد . نه آن اعتماد ربطی به علم دارد ونه این تحقیر».
در واقع در خلال نقد فلسفی یاسپرس بر علم و خرافه علمی آشکار می گردد که فهم علمی ما از وجود (Being) به معنای شناخت مطلق و درست نمی تواند باشد، زیرا چنین فهمی فقط فهم بخشی از وجود است و در جهان چنان نیست که برای شناخت ما وحدتی همبسته باشد، در واقع از همه گسسته است».
از این فراتر رویم و پای خرد را نیز در فهم وجود و بنیانهای غیر ابژکتیو و پنها ن باز کنیم، باز هم نمی توانیم کل وجود را درک نماییم، چه رسد به علم که حیطه اش همان چیزهای ابژکتیو و ظهور یافته است. «بدبختی موجودیت انسان، وقتی آغاز می شود که دانسته های علمی را جایگزین خود هستی می کنند . آنچه از نظر علم دانستنی نیست ناموجود تلقی می گردد. علم، رنگ خرافه علمی به خود می گیرد و این خرافه به جامعه علم کاذب، بسی جسوری جنون آمیز به بار می آورد که در آن نه از علم نشان است و نه از فلسفه و نه از ایمان».
ادامه مطلب را در صفحه بعد بخوانید.
|
|
|
| |
| |
|
 |
|
|
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
|
|
| |
| |