اتوبیوگرافی، به نقل از مصاحبه نویسنده با روزنامه همشهری، اردیبهشت 7 اردیبهشت 79
من [به سال 1335] در یک خانوادهی روشنفکر متولد شدم. پدرم (امیرحسین جهانبگلو) اقتصاددان و مترجم بود و از آنجا که تحصیلاتش را در فرانسه انجام داهد بود، فوقالعاده تحت تأثیر فرهنگ فرانسه بودد. مادرم (خجستهکیا) کارگردان تئاتر بود و تحصیلاتش را در انگلستان به پایان رسانده بود. من از زمان کودکی به یک مدرسهی انگلیسی میرفتم و زبان انگلیس و فارسی را با هم یاد میگرفتم. به این جهت، من خیلی زود با فرهنگ غرب آشنا شدم. این آشنایی، البته ابتدا به وسیلهی زبان انگلیسی بود و بعداً به وسیلهی زبان فرانسه. علاوه بر آن، از همان دوران کودکی با توجه به زمینهی کاری پدر و مادرم، هم با عالم اندیشه و فلسفه و هم با عالم هنر آشنا شدم. توجه و علاقه به سینما و تئاتر را مدیون مادرم هستم. او مرا همراه خودش به تمرینهایش میبرد و خوب به یاد دارم که وقتی به اروپا سفر میکردیم، با او به دیدن نمایشنامههای بکت، یونسکو، و هارولد پینتر میرفتیم. پدرم تابستانها برایم کلاسهای فلسفه و ریاضیات در خانه ترتیب میداد و من موظف بودم که کتابها را با او دوره کنم. گاهی هم بدون درس پس دادن، حق بازی نداشتم. ولی تمام این سختگیریها و و رفتوآمدهایی چون آلاحمد، سهراب سپهری در خانهی ما، موجب شد که کمکم با عالم روشنفکری ایران و غرب انس بگیرم.
ما در منزلمان شبهای فلسفی داشتیم که افرادی چون فردید، مسکوب، شایگان، و گاهی آشوری به آن جلسات میآمدند. این جلسات موجب شدند که من کمکم به فلسفه علاقهمند شوم. علاوه بر آن، سفرهایی هم همراه پدر و مادرم به غرب داشتم (یک سال در ژنو، یک سال در انگلستان، و یک سال در الجزایر) که این سفرها مرا از نزدیک با جوامع گوناگون و بهویژه جامعهی غرب آشنا کرد.
پس از بازگشت به ایران، به مدرسهی ایرانزمین رفتم که یک مدرسهی بینالمللی بود و به ما دروس را به زبان انگلیسی درس میدادند. بعد از آن که کلاس 12 را تمام کردم، علیرغم پذیرش از دو دانشگاه آمریکا برای خواندن طب، سر از فرانسه درآوردم. این امر به خاطر اصرار پدرم بود که فرهنگ فرانسه را بسیار دوست میداشت و این مسأله باعث شد که زندگی من تغییر جهت دهد و کسی که میخواست پزشک شود، به فلسفه رو آورد.
در سال 1974 به فرانسه رفتم و زمانی که هفده ساله بودم و به فرانسه رسیدم، بیشتر به علوم علاقهمند بودم و حتّی دو سال زیستشناسی خواندم، امّا در کنارش فلسفه هم میخواندم. پس از تکمیل زبان فرانسه، بالأخره تصمیم گرفتم به سوربن بروم و اسم بنویسم و فلسفه را شروع کنم. شانس بزرگی که من داشتم این بود که در مقطعی که من به دانشگاه سوربن راه یافتم و به تحصیل فلسفه پرداختم، اساتید بزرگ فلسفی فرانسه، از جمله چند تن از شاگردان هایدگر که استادان من بودند، در سوربن تدریس میکردند. آدمهایی مثل کلویچ که شاگرد برگسون بود، یا امانوئل لویناس که در آن زمان هنوز خودش درس میداد و اساتید بزرگی که برای من خیلی عزیز بودند و من کار فلسفی را از آنها یاد گرفتم. در کنار سوربن، که به هر حال یک تدریس مکتبی به ما میداد ـ به صورت قدیم اروپایی ـ من و دوستانم و شاگردان دیگر، نهادهای دیگری را هم دنبال میکردیم. میشل فوکو در کلژدوفرانس درس میداد و همین کلاسهایی که در مورد مسألهی حکومت بود و من سر کلاسهای او هم میرفتم؛ البته برایم خیلی مشکل بود و مثلاً سال اوّل فلسفه که بودم میرفتم و چیزی هم دستگیرم نمیشد و خیلی هم علاقه داشتم که بحثهایی که او میکند و بحثهایی که مثلاً از لابهلای بقیهی کتابها میخوانم، آن را در کار درسیام دخالت بدهم که اساتیدم هم چند بار به من خیلی ایراد گرفتند و حتّی نمرهی بد هم به من دادند که آقا شما دارید فلسفه را از پایه شروع میکنید و هیچ لزومی ندارد که به این صورت بحثهایی را که برای دکترا است در سال اوّل فلسفه دخالت بدهید. به هر حال، این موجب شد که من به فلسفه علاقهمند شده و ادامه دادم تا این که من تا دورهی پیشدکترای فلسفه رفتم. سپس تحقیقی در مورد فلسفه و انقلاب فرانسه انجام دادم و به خاطر آن، علاقهمند شدم که تاریخ بخوانم و رفتم یک لیسانس و فوقلیسانس تاریخ هم گرفتم.
من تحصیلات فلسفهام را که به پایان رساندم، همکاری با مجامع فلسفی را آغاز کردم؛ از جمله مجلاتی مثل «اسپری» و «اتود». از آن به بعد همکاری با این محیطها و محیطهای ادبی و روشنفکری فرانسه موجب شد من کار مقالهنویسی را در کنار تألیف کتاب دنبال کنم. کارهایی که از من در ایران چاپ شده، عمدتاً آثار کلاسیک من است و از جملهی این آثار، کتابی است در مورد شوپنهاور و کانت، هگل و سیاست مدرن، و دیگری ماکیاولی و اندیشهی رنسانس، که هر سه کارهای آکادمیک من بودهاند. امّا کاری که من برای جامعهی فرانسه در مطبوعات انجام دادهام، گفتوگو با آیزایا برلین است که به جهت همکاری با مجلهی اسپری شروع شد و سبب گردید من به دنبال گفتوگو به عنوان یکی از روشهای انتقال فکر فلسفی به عامهی مردم بروم. من همیشه تکرار کردهام که این کتابها مصاحبه نیستند، بلکه گفتوگوهای فلسفی و سقراطیاند که در آنها مباحث فکری و فلسفی مطرح میشود. از نظر من این شیوه، بهترین راه و روش است برای این که دو نفر با دو پایه و اساس فلسفی و فکری، راجع به مفاهیم و مسائل فکری خود به بحث بپردازند. از آنجا این کار من آغاز شد و کار بعدی من گفتوگو با جرج استاینر بود که با عنوان «وجدان زندگی» ترجمه شده و نیز گفتوگو با دکتر داریوش شایگان، که با عنوان «زیر آسمانهای جهان» به فارسی ترحمه و منتشر شده است و نیز «نقد عقل مدرن» و کتابهای دیگری از جمله گفتوگویی با دکتر سید حسین نصر پیرامون اسلام و مدرنیته و گفتوگویی نیز با یک متفکر هلندی به نام آشیش ناندی که موضوعش سنت و مدرنیته است و گفتوگوهای پراکنده و دیگری که در کتاب «تفاوت و تساهل» نیز بخشی از آنها آمده و حول مسائل و مباحث فلسفهی سیاسی است. پس گفتوگو برای من یکی از روشها و قالبهای تألیف آثار است و این فایده را برای جامعهی ایرانی دارد که دانشجویان، پژوهندگان، و علاقهمندان ایرانی میتوانند با چهرههای فلسفی و فکری مغربزمین و افکار آنها آشنا شوند.
در سال 1922 وقتی به ایران بازگشتم و پنج سال در اینجا ماندم، یک دورهی کوتاه در انجمن حکمت و فلسفه درس دادم و نیز محقق انجمن ایرانشناسی فرانسه بودم، که نتیجهی آن فعالیتها کتاب «ایران و مدرنیته» است که نشر گفتار آن را چاپ میکند.
در کنار آن، پژوهش در فلسفهی سیاسی را دنبال کردم و نتیجهی آن تحقیقهایی بود در مورد افرادی مثل کاستوردیاس، لوفور، هانا آرنت، آیزایا برلین، و بعد هم گفتوگوهایی با هر یک از آنها که کتاب نقد عقل مدرن در دو جلد، حاصل آن بود، و نیز کتابهای «مدرنیته»، «روشنفکران و دموکراسی»، «مدرنها»، و بالأخره کارهایی دربارهی عدم خشونت در آن سالها انجام دادم.
X