ساعت پنجونیم عصر، آخرین نفر هوشنگه که دارد دستش را میشوید تا برود بالا، به جایی تکیه میدهم و نگاهش میکنم، تکانی شدید، در جا سکندری میخوریم، الآن حدود یک هفته است که دریا خراب است، یک مشت اراجیف تحویل هم میدهیم و میخندیم، هوشنگ هم بالا میرود، آب شیرین کشتی رو به اتمام است، هر روز ساعت هفت عصر آب را میبندیم و ساعت هفت صبح دوباره باز میکنیم، هوشنگ هم رفت بالا که تا آب بسته نشده، یک دوش بگیرد،
من میمانم و این سکوت و تنهایی....
و عجب سکوتی! چیزی که نیست سکوت است، صدای غرش ماشینهای در حال کار اجازه نمیدهد یک لحظه محافظ را از گوشت برداری، اگر فریاد هم بزنی کسی نمیشنود، امتحان میکنم، خودم صدای خودم را میشنوم، نگاهی به بویلر میکنم، سراغ کمپرسور میروم، دمای اگزوزها را چک میکنم، دلم دارد به هم میپیچد، اگر فقط برای یک ساعت دریا آرام میشد... پاین میروم، سریع به همهجا سرک میکشم، روغن از کنار پمپ یکی از ژنراتورها نشت میکند، از دیروز تا حالا زیاد نشده، باید فکری به حالش کرد، برمیگردم بالا، باز دوباره بویلر و کمپرسور را چک میکنم، این بویلر به تنهایی یک نفر میخواهد، پمپ آبش را روشن میکنم، سریع از اتاق کنترل خارج میشوم، از هر جای دیگری گرمتر است! زیر دریچه میروم و نگاهی به آسمان میاندازم، هوا کاملاً روشن است، هیچ امیدی نیست، پمپ آب بویلر را خاموش میکنم، میروم سراغ کمپرسور، همانجا مینشینم، اگر فقط نیم ساعت آرام میشد... راه میروم و دور خودم میچرخم، ضعف دارم، اگر بنشینم خوابم میبرد، ایستاده هم چشم روی هم میرود، سراغ آبسردکن میروم، یک لیوان پر میکنم و روی صورتم میریزم، به دماسنج روی دیوار نگاه میکنم، چهلوسه درجه، از دیروز خنکتر شده، یک لیوان دیگر آب را روی دستم میریزم، و بعد دست دیگر، از بالا تا پایین، کمی آرام میشوم، تلوتلو میخورم، موجی شدید، صدای آلارم، نگاه میکنم، خبری نیست، از اتاق کنترل میآیم بیرون، تقریباً فرار میکنم، آنجا دیگر غیر قابل تحمل است، زیر دریچه میروم، هوا کاملاً روشن است، دور بویلر میچرخم، دمای اگزوزها را نگاه میکنم، دارد میرود بالا، چند روز است برای خودشان بالا و پایین میروند، فعلاً

دارند میروند بالا، اگر بالاتر رفت باید کاری کنم، فعلاً از اتاق کنترل جهنمی میزنم بیرون، میروم کنار کمپرسور مینشینم، باد فنی که بالای کمپرسور است به صورتم میخورد، این زمان لعنتی هم که نمیگذرد، چرتم میگیرد، ناگهان میپرم، نباید بخوابم، خطرناک است، این خمود از ضعف است، نگاهی به بویلر میاندازم، سطح آب تانک را چک میکنم، سراغ یخچال میروم، جعبهی خرما را درمیآورم و نگاهش میکنم، تنها مشتریاش منم، وقتی مطمئن میشوم که هنوز موجودی دارد میگذارم سر جایش، زیر دریچه میروم، هوا کاملاً روشن است، از پلههای پشت بویلر بالا میروم، نگاهی به دریا میاندازم، خیال آرام شدن ندارد، بهش میگویم این همه هیاهو که چه؟ فهمیدم زور داری، بسه، به خورشید نگاه میکنم، خیال پایین رفتن ندارد، حتّی نزدیک افق هم نیست، حداقل یک ساعت دیگر کار دارد، با احتیاط برمیگردم پایین، پمپ آب بویلر را روشن میکنم، فردا روزه نمیگیرم، نمیتوانم، پسفردا هم نمیگیرم، بعدش شاید دوباره بگیرم، سراغ آبسردکن میروم، آب یخ را از بالا تا پایین دستهایم میریزم، ساعت ششوربع، این زمان میگذرد، هوا هنوز روشن است، پمپ زیادی روشن مانده، سریع خاموشش میکنم، باید سرم را به چیزی مشغول کنم، میروم کنار کمپرسور و زیر باد فن میایستم، این لعنتی چهاش شده که اتوماتیک کار نمیکند؟ سعی میکنم فکر کنم، به هیچجا قد نمیدهد، سعی میکنم سیستمش را پیش چشمم بیاورم، فایده ندارد، ذهنم یاری نمیکند، دفترچهی راهنمایش را پیدا میکنم، حال خواندنش نیست، میاندازم آنجا و میآیم بیرون، هوا هنوز روشن است، دوباره سراغ آن دفترچه میروم، نوشتهها جلوی چشمم سیاهی میروند، توانش نیست، بیرون میآیم، باید با خدا حرف بزنم که سرم گرم شود، اتفاقاً وقت خوبی است، میتوانم فریاد بزنم و خودم را خالی کنم و مطمئن باشم که غریبهای نخواهد شنید، امّا چیزی به ذهنم نمیآید که بگویم، عجیب است، درست وقتی میخواهی حرف بزنی میبینی چیزی برای گفتن نداری، عیب ندارد، با خودم حرف میزنم، خوبی عادت کردن به تنهایی این است که هر وقت لازم شد میتوانی با خودت حرف بزنی، با چند تا فحش شروع میکنم، زبانم باز میشود، جایی را برای راه رفتن انتخاب میکنم که کنارش میله داشته باشد و در اثر تکانهای کشتی زمین نیافتم، هیچ دلم نمیخواهد از پلهها پایین بیافتم و دو ساعت بعد پیدایم کنند، تصمیم میگیرم با خودم شعر بخوانم، اوّلین شعری که به ذهنم خطور میکند را میچسبم، پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمیبرد، بلند بلند تا انتهای آن را میخوانم، دیگر اینقدر ضعف دارم که صدای خودم را نمیشنوم، دهانم فریاد میزند ولی گوشم نمیشنود، زیر دریچه میروم و به آسمان نگاه میکنم، دارد دلش به رحم میآید، صدای بلند شنیدم، چی بود؟ اطرافم را نگاه میکنم، باید بروم پایین ببینم خبری نشده باشد، چند تا پله که میروم برمیگردم و یک کلاه ایمنی روی سرم میگذارم و دوباره از پلهها پایین میروم، وقت پایین رفتن باید بیشتر از وقت بالا آمدن احتیاط کنم، معمولاً یادم میرود، هنوز خیال میکنم که روی زمینم، یادم میرود که دریا خراب است، دنبال چیزی که زمین افتاده باشد میگردم، گوشم را تیز میکنم تا در میان غرش موتورها چیزی بشنوم، خبری نیست، نگاهم را به همهجا میبرم، همهچیز سر جایش است، دستگاهها دارند کار میکنند، چه میدانم چه بود! بیست دقیقه به هفت، اندکی امیدوارتر میشوم، کاش زودتر از ساعت

هفت غروب کند که قبل از بستن آب، حسابی سیراب شوم، چشمم را به زور باز نگه میدارم، فکرم کار نمیکند، حواسم نیست که توی یخچال آب دارم، به آسمان نگاه میکنم، ده دقیقه به هفت، اگر خانه بودم باید کمکم منتظر صدای اذان میشدم، دیروز هفت گذشته بود که غروب کرد، داریم به شرق میرویم یا به غرب؟ فکرم یاری نمیکند، به آسمان نگاه میکنم، از دفعهی قبل که نگاه کردم فرقی نکرده است، سورمهای رنگ شده است، یعنی الآن دیگر غروب کرده است؟ به سمت آبسردکن میوروم، آب را باز میکنم و نگاهش میکنم، دهانم را سر راهش میگیرم و... آب را فرو میدهم، جرعه جرعه به پایین هدایتش میکنم، مسیر حرکت آب را در داخل بدنم حس میکنم، فکرم باز میشود، خواب از سرم میپرد، انرژی میگیرم، یادم میافتد که با شکم خالی نباید زیاد آب خورد، یادم میافتد که روزه را نباید با آب یخ باز کرد، یادم میافتد که در دریای خراب نباید شکم را از مایعات انباشته کرد، همچنان ابن مایع خنک را فرو میدهم، آنقدر مینوشم که آبسردکن کم میآورد و آبش داغ میشود، قبراق و سر حال سرم را بلند میکنم، با اوّلین تکان کشتی باورم میشود که نباید زیاده روی میکردم، دوباره به آسمان نگاه میکنم، کاش کمی بیشتر صبر میکردم، ساعت از هفت گذشته است. باید بروم آب را قطع کنم، هنوز از پلهها پایین نرفته آژیر تلفن بلند میشود، برمیگردم بالا، یکی پشت تلفن به انگلیسی و با لهجهی غلیظ هندی ازم میخواهد که وقتی ساعت هفت شد آب را ببندم، این دیگر از من گیجتره! ساعت همین الآن هفت و پنج دقیقه است، پایین میروم، پمپ آب شیرین را خاموش میکنم، شیرها را میبندم، میشمارم و مطمئن میشوم که هر شش شیر بسته است، بالا میآیم، یاد خرماها میافتم، سه چهار تا بالا میاندازم، نشانی از ضعف در وجودم نمیماند، دیگر هرچه هست خستگی است و گرما و فرسودگی، دیگر خوابم نمیآید، گشتی در کل

موتورخانه میزنم، صدایی که شنیده بودم مال یک سطل خالی فلزی بود که از جایی افتاده بود و داشت آزادانه قل میخورد، با خودم آوردمش بالا، وضع مزاجیام بدتر شده است، از آب زیاد است، ساعت یک ربع به هشت، یک ربع بیشتر نمانده، کنار کمپرسور مینشینم، حالا فکرم باز شده است، ساعت هشت میشود، خبری نیست، کسی پایین نمیآید، ساعت هشت و پنج دقیقه! صدای آژیر تلفن، الو، سلام، خسته نباشی، طه دفتر پایینه؟ حسن تو اون روحت، تو الآن باید پایین باشی، نه نیست، خیلیخوب، الآن میآیم، ساعت هشت و ده دقیقه، با چند تا جوک از شهر خودشون معذرت میخواهد، ازم قول میگیرد جوکها را برای بقیه تعریف نکنم، از این حرفش بیشتر خندهام میگیرد، با سر و روی عرق کرده، سلانه سلانه بالا میآیم، به در و دیوار خوردن برایم عادی شده، در موتور خانه را پشت سرم میبندم، محافظ گوشم را برمیدارم و عرق را از زیر خشک میکنم، یک طبقهی دیگر هم بالا میآیم، به سالن ملوانها سرک میکشم، آقا ناصر نشسته و قبراق و شاداب و سر حال پایش رو روی پایش انداخته و تنهایی دارد سگکشی نگاه میکند، انگار تغییرات شتاب جاذبه روی این پیرمرد هیچ تأثیری ندارد، به سالن خودمان میروم، شام را نگاه میکنم، کباب کوبیده! حالا من چه بخورم؟ نگاه میکنم ببینم ناهار چی بوده، خورش قیمه، برای سحر یک فکری میکنم، عجالتاً ناهار را تا ته میخورم، دنبال میوهام میگردم، یک سیب سبز! امید من به زندگی در این دریای طوفانی تنها همین سیب سبز است، با ولع بو میکشم، گاز زدن این میوهی بهشتی طوفان را برای لحظاتی از آدم دور میکند، خوردنش را به بعد موکول میکنم، راهم را میکشم که به کابینم بروم، تاجالدین را میبینم که دارد غر میزند و برای خودش به زبان اردو شعر میخواند، مرا میبیند و داد میکشد «سیب!» این پیرمرد لاغرمردنی عجب صدای رسایی دارد، اون هم در این حال و اوضاع، فکر میکند اگر کلمهای را به فارسی بلد است باید حتماً با حداکثر توانش فریاد بزند! جلوی من میایستد، رنگش زرد زرد است، به لهجهی انگلیسی مختص خودش میگوید که از این سیبها دوست ندارد و سهمش الآن توی یخچال است، تعارفش را رد میکنم، وقتی دور میشود، جلدی میپرم سیبش را برمیدارم و میبرم کابین، بیهوده شیر آب را باز میکنم و امتحان میکنم، دریغ از قطرهای، هوای کابینم داغ است، دم کرده است، بوی لباس نشسته، بوی عرق تن، منظرهی ملحفههای کثیف، وسایل به هم ریختهی روی کاناپه، اینجا قابل تحمل نیست، بدون وضو و در حال راه رفتن، یک نمازی سر هم میکنم، آخه توی توفان که نمیشود خبردار یک جا بند شوی و نماز بخوانی! دائم عقب و جلو میروم، پتو و بالشم را برمیدارم و از کابین میآیم بیرون، تلفن زنگ میزند، وای... نه! گوشی را برمیدارم، سلام طه چهطوری؟ نوکرتم، اوضاع پایین چهطور بود؟ خوب بود، دمای اگزوزها؟ یک کم بالا رفته، به حسن گفتی؟ آره، خودش هم دید، برو بخواب، خوب شد گفتی، گوشی را میگذارم و پیش از آن که فرصت کند دوباره صدایم بزند از کابین میآیم بیرون و در را بدون قفل رها میکنم، در کابین هوشنگ را باز میکنم، تاریک و ظلمات، صدای خرخرش به هواست، رفته زیر پتو! زهی انصاف، دو تا کابین پهلوی هم، من باید از گرما لهله بزنم و این از سرما برود زیر پتو، در را میبندم، کمدهایش از خرابی دریا ناله میکند، خوب درستش میکردی، کورمال کورمال کف کابین میخزم، پایم به چیزی میخورد و صدای بلندی میدهد، این هم که انگار کف کابینش دزدگیر گذاشته، این گونی چیه این وسط؟ بالش را زمین میاندازم، به شکم میخوابم، صورتم را به بالش فشار میدهم، حالم خوب نیست، دلم دارد از حلقم بیرون میزند، اگر فقط چند دقیقه این دریا آرام میشد... محتویات گونی کاغذی را پا عقب میزنم و جای خودم را باز میکنم، اصلاً فکر نمیکنم که چی توی گونی بوده است، فقط امیدوارم که آشغال نباشد، با احتیاط قل میخورم که چیز دیگری را زمین نیاندازم، صدای در کمدهایش نمیگذارد بخوابم، یکیاش را انتخاب میکنم و با شمردن صدای ضربههایش سریع به خواب میروم، ناگهان با وحشت از خواب میپرم، ساعت چنده؟ از چهار گذشته، امید بدبخت اون پایین منتظره، دنبال ساعت میگردم، پیدا نمیکنم، موبایل هوشنگ توی دستم میآید، خاموش است، آخر وسط این اقیانوس چرا باید روشن باشد، اصلاً چرا باید موبایلش این وسط باشد، صدای خودش بلند میشود، دو و نیم، خیالم راحت میشود، میپرسم تو چرا بیداری؟ ـ به تو چه! توضیح قانعکننده است، صورتم را به بالش فشار میدهم، من در شبانهروز شانزده ساعت بیکارم و از وقتی وارد این دریای لعنتی شدیم، من فقط دو سه ساعت از آن را بیدارم، میگوید بیا برویم پایین چیزی بخوریم، قبول نمیکنم، میگویم حوصله ندارم، چند لحظه بعد زودتر از او از کابین میروم بیرون، کشتی بیامان تکان میخورد، کج و راست شدنش زیاد مهم نیست، کتابها میگویند که درست هفت جور حرکت مختلف را در طوفان انجام میدهد، و احساس میگوید که سه تا از آن حرکتها واقعاً مردافکن هستند، هر کدام یک طرف میز ولو میشویم، او روزکار است و من شیفت شب میگیرم، کل ماجراهای صبح آن روز را برایم تعریف میکند و من هم در عوض کل نان و مربای او را میخورم، کره دوست ندارم و میگذارم برای خودش، ساعت یک ربع به چهار بالا میروم، لباس کار بوگندو و کثیف و عرقی و یک هفته نشسته را میپوشم، یک سیب سبز برمیدارم و میروم پایین، هوشنگ دارد باز هم برای خودش مربا میآورد، با ورود به موتورخانه هرم گرما توی ذوقم میزند، امید نگران و آشفته است و دارد دور کمپرسور میپلکد، همیشه دلایل خوبی برای نگران بودن دارد، میگویم چیه پریشونی؟ میگوید این مرتیکه برای ما اعصاب نمیگذارد، تو هم که الکی خوشی، میگویم تو که امید ناامیدی، میگوید امشب این اگزوزها بدقلقی میکنن، بیشتر مراقب باش، هنوز پنج دقیقه از شیفتش مانده، اینپا آنپا میکند، بهش میگویم برو بالا هوشنگ نشسته، میرود بالا،
و دوباره من میمانم و این سکوت و تنهایی...
و عجب سکوتی! چیزی که نیست، سکوت است، هیاهوی موتورها و ماشینها، انگار میخواهند با فریاد زحمتی را میکشند به ما یادآوری کنند، انگار خبر دارند که ظرف چند روز آینده با از کار افتادن تنها یک جزء ناقابل اوضاع از این هم خرابتر میشود،
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل،
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها...
X