بسم الله...
19 شهریور 1389
خانه  .  وبلاگ  .  کتابخانه  .  مقاله‏ها  .  داستان‏ها  .  درباره ما  .  تماس با ما http://www.seapurse.net/  
صفحه اصلی 
کتابخانه مجازی 
blog.php 
بنیاد مقالات سایت گرداب 
داستان‏های کوتاه 
اربابان قلم 
از نگاه دیگران 
پیوندهای سایت گرداب 
ارتباط با گرداب 
فهرست‏های ویژه
کتاب‏های موبایل
کتاب‏های نیازمند خطایابی

خبرنامه سایت گرداب
ثبت نام در خبرنامه
لغو عضویت
قوانین ما در حفظ اسرار شما
Google Page Rank

چند لینک تصادفی
کتاب نیوند
معناگرا
پایگاه اینترنتی شعیب
رامین
هواداران ایران
قفسه
کافه بونیتو
دکتر سید عطاءالله مهاجرانی
چرکنویس
باشگاه اندیشه
بی‏وجدان
«مشاهده همه لینک‏ها»

آمار هفته اخیر
این صفحه: 0
کل سایت: 3829



بیم موج 01 ارديبهشت 1385
743 بازدید
 


نسخه قابل چاپ (بدون عکس)
ساعت پنج‏ونیم عصر، آخرین نفر هوشنگه که دارد دستش را می‏شوید تا برود بالا، به جایی تکیه می‏دهم و نگاهش می‏کنم، تکانی شدید، در جا سکندری می‏خوریم، الآن حدود یک هفته است که دریا خراب است، یک مشت اراجیف تحویل هم می‏دهیم و می‏خندیم...

ساعت پنج‏ونیم عصر، آخرین نفر هوشنگه که دارد دستش را می‏شوید تا برود بالا، به جایی تکیه می‏دهم و نگاهش می‏کنم، تکانی شدید، در جا سکندری می‏خوریم، الآن حدود یک هفته است که دریا خراب است، یک مشت اراجیف تحویل هم می‏دهیم و می‏خندیم، هوشنگ هم بالا می‏رود، آب شیرین کشتی رو به اتمام است، هر روز ساعت هفت عصر آب را می‏بندیم و ساعت هفت صبح دوباره باز می‏کنیم، هوشنگ هم رفت بالا که تا آب بسته نشده، یک دوش بگیرد،

من می‏مانم و این سکوت و تنهایی....

و عجب سکوتی! چیزی که نیست سکوت است، صدای غرش ماشین‏های در حال کار اجازه نمی‏دهد یک لحظه محافظ را از گوشت برداری، اگر فریاد هم بزنی کسی نمی‏شنود، امتحان می‏کنم، خودم صدای خودم را می‏شنوم، نگاهی به بویلر می‏کنم، سراغ کمپرسور می‏روم، دمای اگزوزها را چک می‏کنم، دلم دارد به هم می‏پیچد، اگر فقط برای یک ساعت دریا آرام می‏شد... پاین می‏روم، سریع به همه‏جا سرک می‏کشم، روغن از کنار پمپ یکی از ژنراتورها نشت می‏کند، از دیروز تا حالا زیاد نشده، باید فکری به حالش کرد، برمی‏گردم بالا، باز دوباره بویلر و کمپرسور را چک می‏کنم، این بویلر به تنهایی یک نفر می‏خواهد، پمپ آبش را روشن می‏کنم، سریع از اتاق کنترل خارج می‏شوم، از هر جای دیگری گرم‏تر است! زیر دریچه می‏روم و نگاهی به آسمان می‏اندازم، هوا کاملاً روشن است، هیچ امیدی نیست، پمپ آب بویلر را خاموش می‏کنم، می‏روم سراغ کمپرسور، همان‏جا می‏نشینم، اگر فقط نیم ساعت آرام می‏شد... راه می‏روم و دور خودم می‏چرخم، ضعف دارم، اگر بنشینم خوابم می‏برد، ایستاده هم چشم روی هم می‏رود، سراغ آب‏سردکن می‏روم، یک لیوان پر می‏کنم و روی صورتم می‏ریزم، به دماسنج روی دیوار نگاه می‏کنم، چهل‏وسه درجه، از دیروز خنک‏تر شده، یک لیوان دیگر آب را روی دستم می‏ریزم، و بعد دست دیگر، از بالا تا پایین، کمی آرام می‏شوم، تلوتلو می‏خورم، موجی شدید، صدای آلارم، نگاه می‏کنم، خبری نیست، از اتاق کنترل می‏آیم بیرون، تقریباً فرار می‏کنم، آن‏جا دیگر غیر قابل تحمل است، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، دور بویلر می‏چرخم، دمای اگزوزها را نگاه می‏کنم، دارد می‏رود بالا، چند روز است برای خودشان بالا و پایین می‏روند، فعلاً دارند می‏روند بالا، اگر بالاتر رفت باید کاری کنم، فعلاً از اتاق کنترل جهنمی می‏زنم بیرون، می‏روم کنار کمپرسور می‏نشینم، باد فنی که بالای کمپرسور است به صورتم می‏خورد، این زمان لعنتی هم که نمی‏گذرد، چرتم می‏گیرد، ناگهان می‏پرم، نباید بخوابم، خطرناک است، این خمود از ضعف است، نگاهی به بویلر می‏اندازم، سطح آب تانک را چک می‏کنم، سراغ یخچال می‏روم، جعبه‏ی خرما را درمی‏آورم و نگاهش می‏کنم، تنها مشتری‏اش منم، وقتی مطمئن می‏شوم که هنوز موجودی دارد می‏گذارم سر جایش، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، از پله‏های پشت بویلر بالا می‏روم، نگاهی به دریا می‏اندازم، خیال آرام شدن ندارد، بهش می‏گویم این همه هیاهو که چه؟ فهمیدم زور داری، بسه، به خورشید نگاه می‏کنم، خیال پایین رفتن ندارد، حتّی نزدیک افق هم نیست، حداقل یک ساعت دیگر کار دارد، با احتیاط برمی‏گردم پایین، پمپ آب بویلر را روشن می‏کنم، فردا روزه نمی‏گیرم، نمی‏توانم، پس‏فردا هم نمی‏گیرم، بعدش شاید دوباره بگیرم، سراغ آب‏سردکن می‏روم، آب یخ را از بالا تا پایین دست‏هایم می‏ریزم، ساعت شش‏وربع، این زمان می‏گذرد، هوا هنوز روشن است، پمپ زیادی روشن مانده، سریع خاموشش می‏کنم، باید سرم را به چیزی مشغول کنم، می‏روم کنار کمپرسور و زیر باد فن می‏ایستم، این لعنتی چه‏اش شده که اتوماتیک کار نمی‏کند؟ سعی می‏کنم فکر کنم، به هیچ‏جا قد نمی‏دهد، سعی می‏کنم سیستمش را پیش چشمم بیاورم، فایده ندارد، ذهنم یاری نمی‏کند، دفترچه‏‏ی راهنمایش را پیدا می‏کنم، حال خواندنش نیست، می‏اندازم آن‏جا و می‏آیم بیرون، هوا هنوز روشن است، دوباره سراغ آن دفترچه می‏روم، نوشته‏ها جلوی چشمم سیاهی می‏روند، توانش نیست، بیرون می‏آیم، باید با خدا حرف بزنم که سرم گرم شود، اتفاقاً وقت خوبی است، می‏توانم فریاد بزنم و خودم را خالی کنم و مطمئن باشم که غریبه‏ای نخواهد شنید، امّا چیزی به ذهنم نمی‏آید که بگویم، عجیب است، درست وقتی می‏خواهی حرف بزنی می‏بینی چیزی برای گفتن نداری، عیب ندارد، با خودم حرف می‏زنم، خوبی عادت کردن به تنهایی این است که هر وقت لازم شد می‏توانی با خودت حرف بزنی، با چند تا فحش شروع می‏کنم، زبانم باز می‏شود، جایی را برای راه رفتن انتخاب می‏کنم که کنارش میله داشته باشد و در اثر تکان‏های کشتی زمین نیافتم، هیچ دلم نمی‏خواهد از پله‏ها پایین بیافتم و دو ساعت بعد پیدایم کنند، تصمیم می‏گیرم با خودم شعر بخوانم، اوّلین شعری که به ذهنم خطور می‏کند را می‏چسبم، پر کن پیاله ‏را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی‏برد، بلند بلند تا انتهای آن را می‏خوانم، دیگر این‏قدر ضعف دارم که صدای خودم را نمی‏شنوم، دهانم فریاد می‏زند ولی گوشم نمی‏شنود، زیر دریچه می‏روم و به آسمان نگاه می‏کنم، دارد دلش به رحم می‏آید، صدای بلند شنیدم، چی بود؟ اطرافم را نگاه می‏کنم، باید بروم پایین ببینم خبری نشده باشد، چند تا پله که می‏روم برمی‏گردم و یک کلاه ایمنی روی سرم می‏گذارم و دوباره از پله‏ها پایین می‏روم، وقت پایین رفتن باید بیش‏تر از وقت بالا آمدن احتیاط کنم، معمولاً یادم می‏رود، هنوز خیال می‏کنم که روی زمینم، یادم می‏رود که دریا خراب است، دنبال چیزی که زمین افتاده باشد می‏گردم، گوشم را تیز می‏کنم تا در میان غرش موتورها چیزی بشنوم، خبری نیست، نگاهم را به همه‏جا می‏برم، همه‏چیز سر جایش است، دستگاه‏ها دارند کار می‏کنند، چه می‏دانم چه بود! بیست دقیقه به هفت، اندکی امیدوارتر می‏شوم، کاش زودتر از ساعت هفت غروب کند که قبل از بستن آب، حسابی سیراب شوم، چشمم را به زور باز نگه می‏دارم، فکرم کار نمی‏کند، حواسم نیست که توی یخچال آب دارم، به آسمان نگاه می‏کنم، ده دقیقه به هفت، اگر خانه بودم باید کم‏کم منتظر صدای اذان می‏شدم، دیروز هفت گذشته بود که غروب کرد، داریم به شرق می‏رویم یا به غرب؟ فکرم یاری نمی‏کند، به آسمان نگاه می‏کنم، از دفعه‏ی قبل که نگاه کردم فرقی نکرده است، سورمه‏ای رنگ شده است، یعنی الآن دیگر غروب کرده است؟ به سمت آب‏سردکن میوروم، آب را باز می‏کنم و نگاهش می‏کنم، دهانم را سر راهش می‏گیرم و... آب را فرو می‏دهم، جرعه جرعه به پایین هدایتش می‏کنم، مسیر حرکت آب را در داخل بدنم حس می‏کنم، فکرم باز می‏شود، خواب از سرم می‏پرد، انرژی می‏گیرم، یادم می‏افتد که با شکم خالی نباید زیاد آب خورد، یادم می‏افتد که روزه را نباید با آب یخ باز کرد، یادم می‏افتد که در دریای خراب نباید شکم را از مایعات انباشته کرد، هم‏چنان ابن مایع خنک را فرو می‏دهم، آن‏قدر می‏نوشم که آب‏سردکن کم می‏آورد و آبش داغ می‏شود، قبراق و سر حال سرم را بلند می‏کنم، با اوّلین تکان کشتی باورم می‏شود که نباید زیاده روی می‏کردم، دوباره به آسمان نگاه می‏کنم، کاش کمی بیش‏تر صبر می‏کردم، ساعت از هفت گذشته است. باید بروم آب را قطع کنم، هنوز از پله‏ها پایین نرفته آژیر تلفن بلند می‏شود، برمی‏گردم بالا، یکی پشت تلفن به انگلیسی و با لهجه‏ی غلیظ هندی ازم می‏خواهد که وقتی ساعت هفت شد آب را ببندم، این دیگر از من گیج‏تره! ساعت همین الآن هفت و پنج دقیقه است، پایین می‏روم، پمپ آب شیرین را خاموش می‏کنم، شیرها را می‏بندم، می‏شمارم و مطمئن می‏شوم که هر شش شیر بسته است، بالا می‏آیم، یاد خرماها می‏افتم، سه چهار تا بالا می‏اندازم، نشانی از ضعف در وجودم نمی‏ماند، دیگر هرچه هست خستگی است و گرما و فرسودگی، دیگر خوابم نمی‏آید، گشتی در کل موتورخانه می‏زنم، صدایی که شنیده بودم مال یک سطل خالی فلزی بود که از جایی افتاده بود و داشت آزادانه قل می‏خورد، با خودم آوردمش بالا، وضع مزاجی‏ام بدتر شده است، از آب زیاد است، ساعت یک ربع به هشت، یک ربع بیش‏تر نمانده، کنار کمپرسور می‏نشینم، حالا فکرم باز شده است، ساعت هشت می‏شود، خبری نیست، کسی پایین نمی‏آید، ساعت هشت و پنج دقیقه! صدای آژیر تلفن، الو، سلام، خسته نباشی، طه دفتر پایینه؟ حسن تو اون روحت، تو الآن باید پایین باشی، نه نیست، خیلی‏خوب، الآن می‏آیم، ساعت هشت و ده دقیقه، با چند تا جوک از شهر خودشون معذرت می‏خواهد، ازم قول می‏گیرد جوک‏ها را برای بقیه تعریف نکنم، از این حرفش بیش‏تر خنده‏ام می‏گیرد، با سر و روی عرق کرده، سلانه سلانه بالا می‏آیم، به در و دیوار خوردن برایم عادی شده، در موتور خانه را پشت سرم می‏بندم، محافظ گوشم را برمی‏دارم و عرق را از زیر خشک می‏کنم، یک طبقه‏ی دیگر هم بالا می‏آیم، به سالن ملوان‏ها سرک می‏کشم، آقا ناصر نشسته و قبراق و شاداب و سر حال پایش رو روی پایش انداخته و تنهایی دارد سگ‏کشی نگاه می‏کند، انگار تغییرات شتاب جاذبه روی این پیرمرد هیچ تأثیری ندارد، به سالن خودمان می‏روم، شام را نگاه می‏کنم، کباب کوبیده! حالا من چه بخورم؟ نگاه می‏کنم ببینم ناهار چی بوده، خورش قیمه، برای سحر یک فکری می‏کنم، عجالتاً ناهار را تا ته می‏خورم، دنبال میوه‏ام می‏گردم، یک سیب سبز! امید من به زندگی در این دریای طوفانی تنها همین سیب سبز است، با ولع بو می‏کشم، گاز زدن این میوه‏ی بهشتی طوفان را برای لحظاتی از آدم دور می‏کند، خوردنش را به بعد موکول می‏کنم، راهم را می‏کشم که به کابینم بروم، تاج‏الدین را می‏بینم که دارد غر می‏زند و برای خودش به زبان اردو شعر می‏خواند، مرا می‏بیند و داد می‏کشد «سیب!» این پیرمرد لاغرمردنی عجب صدای رسایی دارد، اون هم در این حال و اوضاع، فکر می‏کند اگر کلمه‏ای را به فارسی بلد است باید حتماً با حداکثر توانش فریاد بزند! جلوی من می‏ایستد، رنگش زرد زرد است، به لهجه‏ی انگلیسی مختص خودش می‏گوید که از این سیب‏ها دوست ندارد و سهمش الآن توی یخچال است، تعارفش را رد می‏کنم، وقتی دور می‏شود، جلدی می‏پرم سیبش را برمی‏دارم و می‏برم کابین، بیهوده شیر آب را باز می‏کنم و امتحان می‏کنم، دریغ از قطره‏ای، هوای کابینم داغ است، دم کرده است، بوی لباس نشسته، بوی عرق تن، منظره‏ی ملحفه‏های کثیف، وسایل به هم ریخته‏ی روی کاناپه، این‏جا قابل تحمل نیست، بدون وضو و در حال راه رفتن، یک نمازی سر هم می‏کنم، آخه توی توفان که نمی‏شود خبردار یک جا بند شوی و نماز بخوانی! دائم عقب و جلو می‏روم، پتو و بالشم را برمی‏دارم و از کابین می‏آیم بیرون، تلفن زنگ می‏زند، وای... نه! گوشی را برمی‏دارم، سلام طه چه‏طوری؟ نوکرتم، اوضاع پایین چه‏طور بود؟ خوب بود، دمای اگزوزها؟ یک کم بالا رفته، به حسن گفتی؟ آره، خودش هم دید، برو بخواب، خوب شد گفتی، گوشی را می‏گذارم و پیش از آن که فرصت کند دوباره صدایم بزند از کابین می‏آیم بیرون و در را بدون قفل رها می‏کنم، در کابین هوشنگ را باز می‏کنم، تاریک و ظلمات، صدای خرخرش به هواست، رفته زیر پتو! زهی انصاف، دو تا کابین پهلوی هم، من باید از گرما له‏له بزنم و این از سرما برود زیر پتو، در را می‏بندم، کمدهایش از خرابی دریا ناله می‏کند، خوب درستش می‏کردی، کورمال کورمال کف کابین می‏خزم، پایم به چیزی می‏خورد و صدای بلندی می‏دهد، این هم که انگار کف کابینش دزدگیر گذاشته، این گونی چیه این وسط؟ بالش را زمین می‏اندازم، به شکم می‏خوابم، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، حالم خوب نیست، دلم دارد از حلقم بیرون می‏زند، اگر فقط چند دقیقه این دریا آرام می‏شد... محتویات گونی کاغذی را پا عقب می‏زنم و جای خودم را باز می‏کنم، اصلاً فکر نمی‏کنم که چی توی گونی بوده است، فقط امیدوارم که آشغال نباشد، با احتیاط قل می‏خورم که چیز دیگری را زمین نیاندازم، صدای در کمدهایش نمی‏گذارد بخوابم، یکی‏اش را انتخاب می‏کنم و با شمردن صدای ضربه‏هایش سریع به خواب می‏روم، ناگهان با وحشت از خواب می‏پرم، ساعت چنده؟ از چهار گذشته، امید بدبخت اون پایین منتظره، دنبال ساعت می‏گردم، پیدا نمی‏کنم، موبایل هوشنگ توی دستم می‏آید، خاموش است، آخر وسط این اقیانوس چرا باید روشن باشد، اصلاً چرا باید موبایلش این وسط باشد، صدای خودش بلند می‏شود، دو و نیم، خیالم راحت می‏شود، می‏پرسم تو چرا بیداری؟ ـ به تو چه! توضیح قانع‏کننده است، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، من در شبانه‏روز شانزده ساعت بی‏کارم و از وقتی وارد این دریای لعنتی شدیم، من فقط دو سه ساعت از آن را بیدارم، می‏گوید بیا برویم پایین چیزی بخوریم، قبول نمی‏کنم، می‏گویم حوصله ندارم، چند لحظه بعد زودتر از او از کابین می‏روم بیرون، کشتی بی‏امان تکان می‏خورد، کج و راست شدنش زیاد مهم نیست، کتاب‏ها می‏گویند که درست هفت جور حرکت مختلف را در طوفان انجام می‏دهد، و احساس می‏گوید که سه تا از آن حرکت‏ها واقعاً مردافکن هستند، هر کدام یک طرف میز ولو می‏شویم، او روزکار است و من شیفت شب می‏گیرم، کل ماجراهای صبح آن روز را برایم تعریف می‏کند و من هم در عوض کل نان و مربای او را می‏خورم، کره دوست ندارم و می‏گذارم برای خودش، ساعت یک ربع به چهار بالا می‏روم، لباس کار بوگندو و کثیف و عرقی و یک هفته نشسته را می‏پوشم، یک سیب سبز برمی‏دارم و می‏روم پایین، هوشنگ دارد باز هم برای خودش مربا می‏آورد، با ورود به موتورخانه هرم گرما توی ذوقم می‏زند، امید نگران و آشفته است و دارد دور کمپرسور می‏پلکد، همیشه دلایل خوبی برای نگران بودن دارد، می‏گویم چیه پریشونی؟ می‏گوید این مرتیکه برای ما اعصاب نمی‏گذارد، تو هم که الکی خوشی، می‏گویم تو که امید ناامیدی، می‏گوید امشب این اگزوزها بدقلقی می‏کنن، بیش‏تر مراقب باش، هنوز پنج دقیقه از شیفتش مانده، این‏پا آن‏پا می‏کند، بهش می‏گویم برو بالا هوشنگ نشسته، می‏رود بالا،

و دوباره من می‏مانم و این سکوت و تنهایی...

و عجب سکوتی! چیزی که نیست، سکوت است، هیاهوی موتورها و ماشین‏ها، انگار می‏خواهند با فریاد زحمتی را می‏کشند به ما یادآوری کنند، انگار خبر دارند که ظرف چند روز آینده با از کار افتادن تنها یک جزء ناقابل اوضاع از این هم خراب‏تر می‏شود،

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل،
کجا دانند حال ما سبک‏باران ساحل‏ها...

 X

نسخه قابل چاپ (بدون عکس)
    4 سال پیش
نیکو ا : اولش خوندم یادداشت روزانه فکر کردم آن می خونم ولی انگار یادداشت سالانه است پس همون آف بخونم بهتره ...راستی وبلاگ نویسیت قابل تحسینه دقیقا از خرداد ۸۲ با سایتت آشنا شدم پایدار باشی !!!
    4 سال پیش
یوسف ا [وب] : آقا راستی شما چه کاره ای؟ تو کشتی چه کار میکنی؟
    4 سال پیش
یوسف ا [وب] : سلام. خوبین. یه ایمیل اصلاحی برات فرستادم. با تبادل لینک چطوری؟ جوابشو بده. وبت خیلی باحال بود. خوش باشی.
    4 سال پیش
مهدی ا [وب] : سلام لطف کردی سر زدی و نظر دادی من هم دانشجو هستم مثل شما همانطور که در توضیحات وبلاگ من دیدی اشعار از خودم بود امید وارم لذت برده باشی باز هم سر بزن . تعهد در امور خیلی لازمه آدم اگه یه خورده احساس تعهد بکنه هوسی نمی شه سعی می کنم اشعارم به دور از هوس باشه یاعلی
    4 سال پیش
باربد آذر ا [وب] : سلام/ دانشجوی سرراهی! / به این می گن یه وبلاگ درست و حسابی! / کلی حظ کردم./ ممنون از وبلاگ پرمحتوا و تامل برانگیز ات / برقرار باشی.
مطالب مرتبط:
در رثای طیفوری ـ اقیانوس‏پیمای تازه مرحوم
[دیگران]

پیشنهاد لینک مطالب مرتبط:
تازه‏ترین‏ها:
[جدید] قرآن! من شرمنده‏ی تو ام
[مقاله]
روشن‏فکر مُرد، زنده‏باد روشن‏فکری
[دیگران]
وجدان بیدار
[کتاب]
پاپا، پدر من
[کتاب]
استاد عشق
[کتاب]
چرا باید آثار سروش را نخوانیم؟
[دست‏نوشته]
اندیشه‌نگاری اندیشمندان معاصر
[دیگران]
چرا اخلاق رقابت لازمه طبقه سیاسی است؟
[مقاله]
کسروی چه می‏گوید
[دست‏نوشته]
کاشت موی طبیعی
[کتاب]
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
درباره این دست‏نوشته با ما سخن بگویید:
نام:
ایمیل:
وب:
پیام:
  به صورت خصوصی ارسال شود
 
+ نشانی ایمیل الزامی نیست و هرگز هم در سایت منتشر نخواهد شد. (قوانین ما در حفظ اسرار شما)
+ پیام‏هایی را که به این دست‏نوشته خاص مربوط نیستند، اینجا ارسال فرمایید.
 
پیام‏های شما
همکاری با گرداب
یاران گرداب
راهنمای استفاده
درباره ما
سایت گرداب، یک پایگاه کاملاً شخصی است و نقل و برداشت از کلیه مطالب موجود در آن، بلامانع است.
rss.xml